نوشتن، و باز نوشتن و باز هم نوشتن. این نوشتن برای چیست؟ زمانی بود که رویای نویسنده بودن را به دوش می کشیدم. و آرزو داشتم با این استعدادی که از کودکی تلاش به تقویتش کردم به قله ای از افتخار و شکوه برسم. اما این رویا سالهاست که در کنج ذهن من تنها نشسته و خاک می خورد. هر روزی را که در این کشور، دور از زادگاهم می گذرانم از اصلیت خویش دورتر می شوم. من تغییر کرده ام. آنچه که زمانی برایم افتخار بود تبدیل شد به ننگ و آنچه را که خوار می پنداشتم اکنون زندگی من است. اما یک چیز هنوز در من مانده. عشق من به زبان فارسی. و فقط و فقط برای اوست که می نویسم. دیگر نمی توانم به خودم اجازه فکر کردن به این زبان دلبر را به دهم و در عشقش گم شوم. امیدوارم در دنیا روزی بیاید که همه به توانند به زبان اول خود با هم سخن بگوییند
...!با اجازه
4 comments:
داشتم بعد از مدتها «وب چرخی» میکردم، گذرم افتاد به یه سیب سبز.
توی ادبیات کوچه و بازاری یه ضرب المثل داریم که میگه:
«دُمِ خروس رو باور کنم یا قَسَمِ حضرت عباس رو؟»
حرفهات برام جالب و البته عجیب بود. گرچه بقیه پست ها رو نگاه نکردم. اما دوست دارم که بفهمم که "اون چیزی که خوار میپنداشتی و الان زندگی تو شده" چیه؟!!
با اجازه :))
فکر نمیکنم نیازی به دادن آدرس ایمیل یا مسنجر یا چیز دیگه ای واسه جواب دادن باشه!؟
شاد و باشی و روشن راه
گفتم اینا رو تو چند تا کامنت بنویسم تا احساس بهتری توی کامنت دونیت داشته باشی
;)
سلام، ضرب المثل های کوچه بازاری برای کوچه بازارن. اینجا معنا ندارن. راجع به اینکه چی مهم نبوده و برام مهم شده می تونم بگم به عنوان مثال کسب علم. قبلا کسب علم هدف زندگیم نبود. اما الان هست.
Post a Comment