هر دفعه شروع به فکر کردن می کنم ذهنم پرواز می کند، به جنگل هایی می رود که در واقعیت به آنها دسترسی ندارم. نمی توانم ذهنم را متوقف کنم اما به محض اینکه قلمم را به دست میگیرم، صدایی خشک و خشن در ذهنم می گوید: به ایست!! به کجا می روی؟ با خود فکر کردم چرا نمی توانم چیزی بنویسم که از خواندنش لذت ببرم! چرا نمی توانم با کسی از احساساتم سخن بگویم بدون آنکه مجبور به مخفی کردن قسمتی یا تغییر دادن قسمتی دیگر و یا حتی گاهی مجبور به دروغ گویی باشم! و بعد از چند دقیقه ای پشیمان نباشم از ابی که ریختم!! هیچ گاه نشد که بنویسم و لذت ببرم! مشکل کجاست؟ آیا چیزی نیست که که بر پای ان نوشته ای به وجود اید و یا اینکه این ترس قدیمی از سخن گفتن در مورد احساسات که به اشتباه ۵ ساله پیش موجب به تغییر زندگی من شد تا امروز گریبان گیر من است و من هیچ وقت نمی توانم از ان جدا شوم! آری من نمی توانم بنویسم! به محض اینکه قلم را نزدیک می اورم فرشته هایی که روی شانه ام نشسته اند شروع به جنگ می کنند و به کلی از یاد می برم که چرا می خواستم بنویسم و چه حسی بود که از من می خواست بنویسم! در همین حال که این چند خط را یادداشت می کنم صدایی در ذهنم می گوید بس است! اما نمی خواهم به ان گوش کنم! خسته شدم از مخفی کردن! می خواهم خودم باشم! به چه قیمتی میتوانم این گوهر را بدست آورم؟ اما آیا خود بودن گوهر است؟ در موقع ترک سرزمینم دوستی برایم نوشت که وقتی از اشناهایمان دور می شویم خودمان را گم میکنیم چون انسانها خود را با انسانهای اطراف خود تعریف می کنند! خاطراتم را که مرور میکنم می فهمم که درست است! من با اکثر دوستانم بد رفتاری می کردم اما در حال حاضر هر کاری می کنم که به هر کسی کمک کنم به هر طریقی که باشد! چه چیزی مرا عوض کرد؟ نشان دادن چهره خوب از ملتم؟ آری، شاید! اما این کافی نیست! این روزها از دوستان گذشته ام می شنوم! آنها هم تغییر کردند! این تغییرات ما را از هم بسیار دور کرده است که دیگر نمی دانم چطور باید با آنها سخن بگویم! برمی گردم سر اولین سوالم: چرا نمی توانم نوشته ای داشته باشم که به دلم بنشیند؟ چه چیزی در من می لنگد؟ معلم هنرمان می گوید که هر کسی می تواند !نقاش شود! پر بیراه هم نیست
...!با اجازه
Whenever I start thinking my mind will flew toward the jungles I could never reach in reality! I cant stop it; but the moment I start writing it, there is a voice in my head that would yell stop! Where the hell are you going? I thought why can't I write anything that I would enjoy reading afterwards? Why when ever I talk to someone about my feelings I have to change or cut some parts or even lie about it; or even regret talking about it and try getting back my spoiled milk! I had never enjoyed my own notes! Whats wrong in here? Is there a problem with my knowledge and thoughts that i don't have enough meaning to base a writing on it? Or is it my old fear of talking about my feelings that changed my life 5 years ago and it is still hunting me! yes, i cannot write! The moment i start writing a war would broke out inside my head and I would forget what or why I wanted to write and what was the emotion that temped me to start writing! As i'm typing these words there is a voice inside my head that wants me to stop! i'm not gonna listen to him! I'm tired of hiding! I want to be myself! How can i get this precious? But is it a precious? when I was leaving my homeland a friend of mine wrote a note for me; he said that when we leave, we usually suffer a personality crisis, because humans define their personality base on the people around them. When I dig into my memories I see that he was right! I was mean to most people around me, but now I will do anything to help anyone no matter what would happen! What happened that I changed this much? showing that all Iranians are super nice? maybe, but its not enough! I hear about my old friends, they changed as well! These changes are like a wall between us that I don't know how to break! Lets focus on my first question: why don't I enjoy my writings? Whats wrong with me? Our art teacher said "anyone can become an artist!" i'm sure he is right!
Good Luck!...