من فرار کردم! از آن چیزی که میدانستم! از ان چیزی که بودم! همینطور به فرار کردن ادامه دادم! برای ماه ها دویدم! اما برای من بیشتر از چند ماه بود! برای من سالیانی درازی بود! من هنوز شبهای طولانی را به یاد دارم! هنوز روزهای طولانی را به یاد دارم! اما من گذاشتم را عقب گذاشته بودم! به همین دلیل دلم برایش تنگ نمیشود! این لحاظات و خاطره ها حال گذاشته من شده! من باز هم شروع به حرکت کردن کردم! اما این بر ندویدم! این بر گذاشتم را به خاطر دارم! و دلم برایش تنگ شده! دلم برایت تنگ شده! دوستت دارم!
پ.ن: من از هالیفکس به تورونتو آمدم! دلم برای شهر قدیمی ام تنگ شده! :(
I ran! From what I knew! From what I were! I kept running! For months I was running. But it was more than that for me! It was years, maybe decades! I remember the long nights! And the long days! But I left the past, so I couldn't miss it! Those memories became my past! I moved again but this time I did not run! I remember my past this time! And I miss it! I miss you! I love you!
P.S. : I moved from Halifax to Toronto! I missed my old city! :(
2 comments:
... & i like the way u write!
Thank you! :)
Post a Comment