شاید بشود باری دیگر به زیبایی گذشته با این کلمات بازی کنم. می دانم که امروز آن روز نیست. اما من به یاد ندارم چه طور می نوشتم. شاید زیبا بود. امروز سری به گذشته زدم، مقاله، دل نوشته، و عکسهایتان را دیدم. می دانی دلم برای تو تنگ شده. اما می دانی هیچ وقت نمی خواهم به کشورت بازگردم. همه آن گونه از ایران سخن می گویند که انگار برای او زندگی می کنند. می دانی از نظر من کشورت چیزی جز یک قرار داد از پیش تعیین شده نیست و من و تو با شانس در آن به وجود آمدیم؟ به چه افتخار می کنی؟ از من بشنو دلبر من، گذشته چیزی برای تو ندارد. در تمام عکسها و فیلم هایمان هیچ از خودم نیافتم. من نبودم! هیچ جای آن. چرا؟
این زبان پارسی را در پس ذهنم به خاک خوردن محکوم کردم. هر چه از آن می دانستم فراموش کردم. اما تنها حسی که دارم عذاب وجدان است که این زمان را بجای خواندن بیو کمیستری به نوشتن این نوشته می گذارم. به راستی زندگی عجیب است.
باشد روزی بیاید که تو این را بخوانی و به جای اینکه به وطن فروشی من فکر کنی، دیدگاه من را بفهمی، خشم مرا درک کنی. مرا به چیزی که وجود ندارد محکوم نکن!
دوستتان دارم دوستان قدیمی.
آبتین
1 comment:
خشم رو اون موقع میشه درک کرد که میبینی کشورت رو عقب مانده فرض میکنن
خشم رو اون موقع میشه درک کرد که
میفهمی مردم بازیچه ی اند
خشم رو اون موقع حس میکنی که میبینی مشتی خائن واکثریتی نادون سرمایه های کشور رو به باد میدن
اما باز با این وجود بر میگردی و پیش خودت میگی راه چاره ای هم هست؟
Post a Comment