مسخره است اگر من از عشق سخن بگم. نه به دلیل اینکه عاشق نیستم، نه به دلیل اینکه بهش باور ندارم. فقط و فقط به خاطر اینکه من جز سیب سبزم چیز دیگری ندارم. پس باید عاشق آن باشم اما چه طور می شود عاشق چیزی بود که هزاران هزار از آن وجود دارد؟ حتی می توانم بگویم که عشق من محدود به سیب سبز نیست، من تمام سیب ها را عاشقانه دوست دارم. همه سیب ها زیبا هستند. پس اگر عشق یگانه است که من عاشق نیستم و عشق غیر قابل دسترسی خواهد بود. اما اگر عشق می تواند زیاد باشد و به یک نفر ختم نشود پس من هر روز عشق را تجربه می کنم. چون با هر سیبی که می بینم یک بار به معراجش می روم و باز می گردم. و چه ناپاک است این عشق من. به راستی که به این درخت پیر نمی شود اعتماد کرد
...با اجازه
It is wrong if I talk about Love. it's not because I'm not in Love, or that I don't believe in it. It's simply due to the fact that I don't have anything other than Green Apples. So I have to be in love with it. But how can I be in love with something that I have a lot. And it's not just the Green Apple, I love all kind of Apples, all of them are beautiful. So if love can only have one subject, then I'm not a lover and I can never be. But if love can be shared between many subjects, then I fall in love every hour of everyday. Because I will make love to each and every Apple. This love is so sinful. And truly this old tree cannot be trusted!
Good luck...
3 comments:
!
to make love = به معراج رفتن
آن هم هر روز!
هر دو به یه معنی هستن تو دو تا فرهنگ متفاوت!
من ایراد نگرفتم. صرفن معادل قرار دادن این دو تا به نظرم جالب اومد
Post a Comment